داستان سیستان

داستان سیستان، 10 روز با رهبر / رضا امیرخانی

انتشارات قدیانی / چاپ هفدهم 1387

4 از 5

‌‌

رضا امیرخانی خوش قلم است. حداقل آنقدر هست که با روایت طنزگونه بعضی اتفاقات خواننده را به خنده وادارد:

[

میانه‌‌ی صحبت ره‌‌بر ناگهان یکی فریاد میکشد:

-          برای سلامتی دشمنان آمریکا صلوات!!

بعضی اتوماتیک صلوات میفرستند. بعضی مشغول محاسبه اند، بعضی گیج میخورند، خود آقا هم لبخند میزند. مثلاً صدام جزو کدام گروه است؟

]

و البته به قول معروف جایی نمیخوابد که آب زیرش برود:

[

نمی دانم، شاید احمد تپل مهمترین دغدغه را در ناخود آگاهم حل کرده بود. پس این بر و بچه ها عضو تیم حفاظت بودند، نه پامنبری و مسئول شعار و امت همیشه در صحنه و ... چقدر پشت شان صفحه گذاشته بودم ... بگذریم.

]

چیزهایی هم هست که فقط باید گزارش نویس سفر رهبر باشی تا بتوانی درباره آن بنویسی:

[

از ترافیک بدتر، اتوموبیل یکی از مسئولان نظام بود که پشت سر ما بود و مدام چراغ میزد. انگار که مسیر باز است و ما تبرکاً راه نمیرویم. کلی میترسیدیم از این که با او همسفر باشیم. که شکر خدا به خیر گذشت و مثل بیشتر مسئولان رفت سمت ترمینال پرواز های خارجی.

]

"داستان سیستان" نکاتی ظریف هم دارد درباره نوع زندگی مردمان سیستان از سران قبائل گرفته تا مردم عادی و افراد کوچه و بازار:

[

جعفریان پنهانی در گوش من میگوید:

-          اینها را دست کارواندار های افغانی دیده ام. همراه ماهواره ای است ... بلوچ شماره ای میگیرد و فریاد میکشد:

-          یکساعتی این وامانده را قطع میکنم. نترسی یک وقت. گیر و گرفتی نیست. داریم میرویم خدمت رهبر. نخند! جدی میگویم. جان بچهام. امروز زنگ زدند و گفتند رهبر خواسته ما را ببیند.

]

[

آقا علی محمد، از بچه های حفاظت، بعدتر به ما میگفت که در یکی از اتومبیل هایی که سران قبائل را میآورده است، روی صندلی عقب کنار یک سامسونت یک ماکاروف دیده بوده! به همان راحتی که ما نان سنگک را میگذاریم روی صندلی عقب اتومبیل مان.

]

و البته داستانهایی از گذر زمان:

[

تیم حفاظت کوتاه نمی‌آید. به من و غرقیِ واحد مرکزی خبر می‌گویند شماها که دوربین ندارید این‌جا آمده‌اید برای چه؟ غرقی زرنگ تر است، چیزی نمی‌گوید و می‌رود کنار تیم عکاس ها. بخت یارمان است که تیم حفاظت ما را رها می‌کنند و می‌روند سراغ مردمی که که کنار نرده های گل‌زار شهدا جمع شده اند و ره‌بر را با دست نشان می‌دهند. هر کاری که می‌کنند مردم کنار نمی‌روند.

آقا همین‌جور که از میان قبر ها عبور می‌کنند، یک‌هو چشم‌شان می‌افتد به محمد نوری‌زاد که با دوربین کوچکش مشغول فیلم‌برداری است. صدایش میکنند.

-          آقای نوری‌زاد! شما چه‌کار میکنید این‌جا؟

نوری‌زاد جلو می‌رود و دست ره‌بر را می‌بوسد. آقا هم دستی به سرش می‌کشد. تیم حفاظت از این جا به بعد در میان ما با نوری‌زاد رفیق میشوند!

]

 

و البته، حساب عقاید و برداشت ها و علائق سیاسی نویسنده و آنچه که به نظر من واقعیت دارد از این نوشته جدا است. در مجموع این کتاب را دوست داشتم. از باب آشنایی با مردمانی دیگر، و با عقایدی دیگر.

/ 0 نظر / 10 بازدید